سرگذشت من

جعفر احمدی | حقوق مدني | جمعه, آذر ۱۰م, ۱۳۸۵

داستان شوق را تحریر کردن مشکل است        

    بحر را از موج در زنجیر کردن مشکل است

در بهار سال ۱۳۶۵ در شهرستان درگز به دنیا آمدم،دوران ابتدائی را در دبستان ۱۲فروردین واقع در خیابان طالقانی گذراندم،در سال پنجم توانستم به کمک معلم دلسوزم در مسابقات سرود در رشته تکخوانی مقام اول را کسب کنم و این اولین احساس پیروزی من و همچنین وداع خوبی با دوران ابتدائی بود،در همین دوران بود که پدرعزیزم را از دست دادم؛ برایم بسیار سخت بود که پدرم را در این سن از دست بدهم،نبودن پدر را حس می کردم پدری که بسیار کوشا و خستگی ناپذیر بود،همیشه انتظار داشت فرزندانش تحصیلکرده باشند ، دوران راهنمائی را در مدرسه شهید دکتر باهنر به پایان رساندم،مدرسه ای بود که همیشه از کسانی که ممتاز بودند تقدیر می کرد همین تقدیر و سپاس باعث رقابت دوستانه بین همکلاسی ها می شد در دوران راهنمایی با توجه به اینکه برادرم به قضاوت علاقه داشت ولی به خاطر اینکه مسئولیت پدرم را روزگار به او سپرده بود اما باز هم تسلیم نشد ودر رشته الهیات(روزانه) در دانشگاه فردوسی قبول شد با رشته حقوق آشنا شدم،دوران دبیرستان، دوران خوبی بود احساس بزرگی و… میدانستم برای چه درس می خوانم ،هدفی داشتم که مطمئن بودم به آن میرسم، بنابراین در سال دوم رشته علوم انسانی را انتخاب کردم،دورانی پر از خاطرات تلخ وشیرین، دورانی پر از فراز و نشیب،هر چه میگذشت برادرم بیشتر حمایتم میکردوعلاقه من را نسبت به رشته حقوق بیشتر می کرد؛ بالاخره به پیش دانشگاهی شهید رجائی که تنها پیش دانشگاهی شهرستان بود رفتم،پیش دانشگاهی را از یاد نمی برم دوستان دوران دبیرستان هم بودند همین باعث شده بود که دوستیها از استحکام زیادی برخوردار باشند؛دوستانی که از یادشان نمیبرم :دربانیان (دانشگاه تبریز،رشته روانشناسی)قوسی(دانشگاه فردوسی،رشته ادبیات)اسماعیل زاده(دانشگاه بیرجند،رشته ادبیات)قاسمی نژاد(دانشگاه آزاد مشهد،رشته حقوق)اسکندری ومحمود نورانی (سرباز) و دوستان دیگر ،هرجا که هستند موفق باشند،در همین دوران بودکه برادرم را در یک سانحه تصادف از دست دادم روزگار بدی داشتم علاقه وافر من به برادرم باعث شد که نتوانم برای کنکور آمادگی لازم را داشته باشم ،اما باز هم یک ماهی به کنکور مانده بود تلاش خودم را دو برابر کردم، با وجود مسئولیتی که در خانواده داشتم باز هم از کمترین فرصتی دریغ نمی کردم و به مطالعه می پرداختم تا این که با توکل به خدا و دعای همیشگی مادرم توانستم در رشته ای که دارای روحیه عدالت خواهی وحق طلبی است قبول شوم.از خودم خوشحالتر مادرم بود(دوستت دارم مادرم) نمیتوانم حالش را در این چند خط وصف کنم. برای مادرم که در زندگی، سختی بسیاری کشیده بود هدیه خوبی بود اما ناکافی…

 

محو دیدارم ودیدار نمی دانم چیست           بی دل و دینم و دلدار نمی دانم چیست

  دهـنی تلخ نکردم ز شکـایت هرگز              بـاعث رنجشِ دلـدار نمی دانم چـیست

 

۳ نظر »

  1. سلام دوست عزیز.
    وبلاگ پر باری دارید و سرگذشتی شبیه سرگذشت مردان بزرگ… امیدوارم در راهی که قدم در آن گذاشته اید موفق و سربلند باشید.به وبلاگ حقوقی من هم سری بزنید.هنوز فرصت نکردم(منم یه جورایی مجبورم با مشکلات زندگی ….) اونو اونطوری که باید آماده کنم. اما قول میدم به محض این که بشه اونو توسعه بدم. بازم براتون آرزوی موفقیت دارم. بابک vakil-irani.blogfa.com

    نظر توسط "بابک" در تاريخ آبان ۳, ۱۳۸۶ ارسال شده است

  2. عالی بود موفق باشی موفقیت شما سر بلندی ما ست
    دوستارت صادق

    نظر توسط "sadegh" در تاريخ اسفند ۱۳, ۱۳۸۶ ارسال شده است

  3. تازه درست تمام شده

    نظر توسط "احمد" در تاريخ مرداد ۱۱, ۱۳۸۷ ارسال شده است

خروجي RSS | ترك بك

فرم ارسال نظر